﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>زندگی جاریست...جاری بودن را باید اموخت</title>
    <description>padashedelam's description</description>
    <link>http://padashedelam.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>یکی مثل بقیه!</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 25 Jul 2011 12:41:28 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اره بازم من اوووومدم...نمیدونم تا به حال موقع اپ کردنم گریه کردم یا نه ولی الان کاملا دارم گریه میکنم...دیونه شدم بخدا...خیلی خوشخیالم که فک میکنم زندگیه وبی دارم در صورتی که هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چقدر سخته وقتی به نقطه ای میرسی که نمیتونی به اطرافیانت بفهمونی تو هم واسم خودت ارزش و احترام داری...خیلی سخت حرفات راست باشه اما هیچکس باور نکنه!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیلی سخته خیلی اگه کسی نفهمتت حتی نزدیکترین دوستات...!حتی کسایی که خیلی دوستشون داری...و من الان توی این شرایط از زندگیمم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسته شدم از بس واسه هرکارم توی زندگیم دلیل میخوان...از اون بدتر خسته شدم از اینکه دلیلمو بگم اوووونم با منطق اما اصلا حالیشوووون نباشه اصلا نفهمن..خیلی سخته اگه خدایی نکرده نیازت به دور و وریام بیوفته!حتی پدر و مادر...اره بابا پدر و مادرم ادم هم بخدا اشتباه میکنن...بدی پدر . مادرا همینه دیگه که فک میکنن دانای کل هستن البته درسته تجربشون و حرفاشون درسته اما بخدا اونا گاهی خیلی بیشتر از جوونا اشتباه میکنن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصلا الان نمیدونم پدر و مادرا باید ما رو درک کنن یا ما باید اونا رو درک کنیم؟! بخدا تعادل یه چیزه دروغه اونم الان توی این دوره از زمان!همش سعی میکنم خوب باشم اما بخدا نمیزارن که خوب باشم...نمیزارن مثل ادم زندگی کنم!تا یکم با دوستام صمیمی میشم خوب راوبمون بیشتر میشه همین پدر و مادر برمیگردن میگن چه خبره؟؟؟!باهاشون رابطمو کم میکنم میگن دوباره چه خبره ؟ چی شده با دوستات نمیپری؟!البته اینکه با دوستام کم بپرم ناراحت نمیشناااا صرفا جهت اینکه یه چیزی گفته باشن میگن که چرا کم میپری! اما یکم توجه ندارن اخه یکی اون توی سن 18 سالگی اگه دوستی نداشته باشه باهاش باشه و حرفاشو بزنه که باید بره بمیره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هـــــــی بخدا الان دقیقا توی شرایطی هستم که دوست دارم بمیرم!بخوام و دیگه بلند نشم...هیچی توی این دنیا قشنگ نیست!هیچی...نه عشق نه دوست داشتن نه دوست بودن نه یه رنگ بودن نه ساده بودن نه انسان بووووودن!ما ادما اینقدر طمع این دنیا و جاه طلبیش رو داریم به هزار و یک دلیل چنگ زدیم به این دنیااااا! به کسی که دوستش داریم میگم عشقم من فقط بخاطر تو زندم...تو نباشی من میمیرم!(اره واقعا)! یا میگیم به این امید زندم که فقط فقط بتونم فرد مفیدی باشم...چقدرم مفید!اصلا این دنیا چی داره که بخوایم براش مفید باشیم!ببین یک گرم هم بخاطر خودت کسی دوستت داره اصلا یا نه ببین یک گرم هم کسی واست احترام و ارزش قائله بعد اونوقت اینو بگو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عجب دنیای کشکی ای داریم...همه چیز قلابی شده حتی نگاه ها!حتی لبخندا..!بدتر از اون تازگیا دارم به این نتیجه میرسم همه چیز داره پولی میشه حتی همون نگاه و لبخند تقلبی!کسی که داشته باشه برده و کسی که نداشته باشه باخته!دیگه وای به روز کسی که نون خور یکی دیگه باشه!حتی پدر و مادرش!!!خدا هم که این وسطا گم شده! فک کنم یه روز برسه واسه نفس کشیدن هم ازمون پول بگیرن!بیرون که میری حتی 10 قدم باید قید کم کم 10 تومن روبزنی!بعد میای خونه 100 نفر ازت میپرسن با پولت چیکار کردی!؟اخه یکی نیست بهشون بگه چرا سوال بیخود میپرسید سوار یه تاکسی میشی کم کم باید 70 تا 800 تومن توی همین شهرای کوچیک پول تاکسی بدی!دیگه چه برسه خدایی نکرده گرسنت بشه...(اینو از زبون یکی از دوستام میگم!دیدم حرفش عین حقیقته گفتم چرا ننویسمش)!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی 18 سال زندگی از خودم و همه چیز بریدم !دوست دارم دیگه 1 ثانیه بعد این لحظه هم وجود نداشته باشه!دیگه وای به روز کسی که سنش 2 برابر یا...بیشتر از منه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دنیا شده مثل جنگل!یه جنگل پر از حیووون(جسارت نمیکنمااا حرف دلمو میگم)! جنگلش که این دنیاست!حیوناشم خود ما ادماشیم...یه سری از ادما گرگ یه سری میش(گوسفند)!فقط هم یه قانووووون داره بخور تا خورده نشی!...(عجب قانون با کیفیتی)!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای بابا بیخیال کیه که حرفتو بفهمه!...من با این همه غرورم الان به کجا رسیدم؟ جز اینکه با گریه بشینم حرفای یه عمر خاک خوردمو اینجا بنویسم تا خاک بخوره...!فقط خونه حرفامو عوض کردم...خاک خوردنش که اینجا هم خاک میخوره!خونه اول حرفام دلمه بعد اگه قسمت شد خونه دوم حرفام اینجا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا مینویسم تا شاید شاید یه روز که خدا ایشاالله قسمتم کرد مردم...یکی پیدا بشه کم کم شاید اینا رو بخونه بگه&amp;nbsp; نه بابا اینم یه چیزی حالیش بود...نگه الکی مرده...حداقل یکی بفهمه با دل پر مردم...یه دل خیلی پر...!من که نه این دنیام رو دارم نه اون دنیا رو..توی هردوتاش دارم میلنگم..این دنیم که مثل روز روشنه اون دنیام هم مشخصه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه چیز هم بگم بعلاوه تموم حرفایی که زدم...همه خندمو میبینم اما هیچکس پشت خندیدنمو ندید&amp;nbsp; ! واقعــــــــــــا ندید و نفهمید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پینوشت...: الان که فک میکنم میبینم حتی اگه یه روزی مردم و کسی هم بیاید اینا رو بخونه هیچ فرقی به حالم نمیکنه!...بازم چیزی عوض نمیشه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://blogfa.com/images/smileys/05.gif" alt="" height="18" /&gt;(اینطوری بهتره...)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff6600;"&gt;یادگاری...!دوباره سیب بچین آدم!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff6600;"&gt;من خسته ام؛&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff6600;"&gt;بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند...(با معنی ترین جمله های زندگیم)!خدایا آلودگی های دلهای آدمها از حد هشدار گذشته!&lt;br /&gt;دنیا رو چند روز تعطیل نمیکنی؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/12</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=7357921</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-7357921</guid>
      <pubDate>Mon, 25 Jul 2011 12:41:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>میشم چرا</title>
      <description>&lt;p&gt;به نام خدای حکیم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد مدتها با دل پر برگشتم...خیلی پر....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادما چرا اینطوری ان؟ خدا جون منکه امروز اون همه باهات حرف زدم...چرا نمیشنوی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بجای دل تو دل ادما چی گذاشتی که اینقدر سنگه؟ چرا یاد گرفتیم واسه راحتیمون...هرچی میتونیم از کنایه و زخم زبون بار هر دلی میکنیم...مخصوصا دلی که ازش رنجیدیم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا خودت شاهدی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی میگه اشغال...یکی میگه خراب..یکی میگه.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینهمه حرف واسه چیه؟ اینهمه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دارم خفه میشم ...انتظار ندارم کسی بشنوه اما خدایا تو چرا نمیشنوی....؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا بس نیس این دنیای سگی....؟؟؟/&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/10</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=6488196</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-6488196</guid>
      <pubDate>Thu, 17 Mar 2011 15:04:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;"به نام خدا"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;سلام...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;خوبین؟خیلی وقته که اپ نکردم...تنها دلیلشم اینکه که علارقم داشتن اینهمه حرف توی دلم اما هیچکدومشون رو نمیتونستم بنویسم...دوست داشتم بنویسمشون اما دل نوشت نداشتم..شرمندم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;این وبم تقریبا متروکست..چند نفر بیشتر نمیشناسنش و ادرسشو ندارن...ولی من مینویسم چون این تنها راه ارامشمه..اینطوری کلی سبک میشم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;نمیدونم من واقعا گاهی چم میشه..الان خوب بودمااااا ولی یه دفعه بدجور دلم گرفت اونقدر که الان دوست دارم پیاده توی تاریکی شب راه برم و گریه کنم...البته مطمئنم همین که پامو بیرون بزارم چشمام که به ستاره بی افته کلی باهاشون حرف میزنم..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اخه من از بچگی عادت داشتم با ستاره ها حرف بزنم...این بزرگترین راز زندگیم بود که امروز افشاش کردم حتی به عزیزترین عزیز زندگیم نگفته بودم...از بچگی عاشق درخت و گل و اسمون و ستاره بودم...از بچگی اونا دوستام بدونن هر وقت دلم براشون تنگ میشد مینشستم باهاشون حرف میزدم بخدا شاید باور نکنین ولی کاملا احساسشون میکردم احساسا اینکه اونها هم دارم باهام حرف میزنن و &amp;nbsp;یا اینکه میرفتم بالای درختی که یه خونه درختی کوچیک با پسر عموم ساخته بودم مینشستم و واسه خودم یه زندگی کوچولو و قشنگی داشتم...تا اینکه 7 سال پیش خونمونو عوض کردیم (البته ما خونه پدر بزرگم زندگی میکردیم اخه اونا یه حیاط بزرگ ...خـــــــــــــــــــــــیلی بزرگ داشتن ما و چند تا از عموهام با هم زندگی میکردیم توی یه حیاط وای چه که دورانی داشتیم درسته گاهی دعوا بینمون میشد اما پر عشق بود و محبت ...اون موقع ها کینه و عقده و تنفر و ..خیلی از چیزهای زشت وجود نداشت...سختی های داشت اما سختی هایی که همشون قشنگ بودن....&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif','emotions_dlg.e31');"&gt;&lt;img title="خنثی" src="http://persianblog.ir/tinyEditor/plugins/emotions/fixed/22.gif" border="0" alt="خنثی" width="20" height="20" /&gt;&lt;/a&gt;)...این شد که من از اون همه دوست که برام عزیز بودن ..یعنی دوستایی که همیشه گوش واسه شنیدن حرفام داشتند...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;گذشت و گذشت ..روزها و هفته ها و ماه ها و سالها گذشتن و اون دختر بچه شیطونی که از بچگی روح و خاطره هاشو با خیلی معیار های پاکی و قشنگ ساخته بود از تموم اونها دور شد و اون دختر بچه که از اغاز تولدش تا 10 یا 12 سالگی به شادی تموم دلها شاد بود بزرگ شد و شد یه دختره 17 یا 18 ساله...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;اون دوستاش همیشه منتظر حرفای اون دختر بچه بودن اما اون دختر بچه دیگه با وجود اینکه وجودش پر بود از حرف و حرف و حرف ولی نمیتونست زبون باز کنه و اونچیزه که توی دلشه رو بگه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;حالا دیگه اون دختره حالا دیگه وقتی دوباره به اون خونه قدیمیشون گاه گاهی که میره وقتی بین دوستاش قدم میزنه...وقتی خاطراتشو مرو میکنه با یه بغضی برمیگرده...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;میخواد حرف بزنه بگه که توی این مدت که نبوده چی کارا کرده اما...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;امشب هم اون دخمل کوچمولوی قصه ما دلش گرفته...اره دلش گرفته...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;......::::: وقتی دلم میگیره دزدکی میرم پشت بوم و ستاره ها رو نگاه میکنم::::......&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;عاشق ستاره ها....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;الانم دلم براشون تنگ شده.....البته دلم برای خیلی ها تنگ شده ولی خوب...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;سوال؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;شما واسه خودتون تو اسمون ستاره داری؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;ستارتون چه شکلیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/9</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5770719</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5770719</guid>
      <pubDate>Wed, 03 Nov 2010 18:34:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوبین؟...پیشاپیش عیدتون مبارک..امیدوارم توی این ماه تونسته باشید یه قدم به خواسته هاتون نزدیک تر شده باشید...&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif','emotions_dlg.e1');"&gt;&lt;img title="لبخند" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/1.gif" border="0" alt="لبخند" width="20" height="20" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستیتش یکم وب کم بازدیده بخاطر همین حال و حوصله اپ کردن نداشتم و یکمم با اون وبم سر گرم بودم....&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif','emotions_dlg.e10');"&gt;&lt;img title="ناراحت" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/2.gif" border="0" alt="ناراحت" width="20" height="20" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون وبمو خـــــــــــــــــلی دوست دارم اما اینجا خیلی بیشتر راحتم....&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif','emotions_dlg.e19');"&gt;&lt;img title="چشمک" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/3.gif" border="0" alt="چشمک" width="20" height="20" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بزاری از مشغله ی فکری این روزهام بگم...از یه موضوع همیشگلی و کریشه ای...&lt;a href="javascript:EmotionsDialog.insert('http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif','emotions_dlg.e2');"&gt;&lt;img title="سوال" src="tinyEditor/plugins/emotions/fixed/7.gif" border="0" alt="سوال" width="20" height="20" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;میخوام در مورد دوست داشتن حرف بزنم....نه عشق... چون عشق رو یه چیزی فرار تر از این میدونم که بتونم در موردش فکر کنم&amp;nbsp; و یا اینکه بخوام در موردش بنویسم اما الان شاید میخوام ازش یکم دفاع کنم... اره میخوام ازش دفاع کنم...اخه امروز بدجور اوضاع عشق و عاشقی و احساس و دوست داشتن ریخته بهم و با خیلی چیزهای دیگه عشق اشتباه گرفته میشه...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;با یه مثال حرفا مو شروع میکنم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه دختر و یه پسر کاملا اتفاقی با هم اشنا میشن مثلا توی چت روم که امروزه خیلی طرفدار داره و خیلی از عشق ها از همین چت رومهای بی در و پیکر شروع میشه..&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دختر و پسر با هم حرف میزنن، در مورد خیلی از چیزها...در حین حرف زدن خوب یه سری نقاط مشترک بین هم پیدا میکنن که همین مقدمه میشه تا از هم که دارن خدا حافظی میکنن بهم بگن دوستت دارم و با هم یه قرار دیگه فیکس میکنن تا به قولی از وجود پر ارزش هم بهره ببرند...خوب همین رفته رفته قرارهای دیگه و وقتهای بیشتری رو برای باهم بودن ازشون میگیره و خلاصه بهم وابسته میشن...اره وابسته میشن اما هر بار توی خداحافظی هاشون به هم میگن دوستت دارم...خوب بعد کم کم این وابستگی به جاهای دیگه میکشه مثل شماره تلفن که دیگه ساده ترینشه و بعد قرار ملاقات و بعد عاشقت شدم و بی تو میمیرم و ازدواج و در اخر هم کلی خاطره و......و در اخر خداحافظ اره خداحافظ...بعدش همون دختر و پسر اگه بار دیگه برن توی چت و با کسی دیگه چت کنن(به اصطلاح بیخود امروزی بچتن) اگه از طرف مقابل ازشون بپرسه ایا تا به حال عاشق شدی میگه....اره....اره عاشق شدم ..میگه اخر عشقتون چی شده میگه شکست عشقی خوردم و از این حرفهای بیخود و احتمال هم زیاده که طرف مقابل هم یکی از این به قول معروف شکستهای عشقی رو تجربه کرده باشه و بگه منم شکسته عشقی خوردم و ....و باز یه نقطه مشترک پیدا میشه و باز این چرخه میچرخه مثل یه اکوسیستم منظم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خوب همین جا ببینین که چقدر بین ما فرهنگ عاشق شدن بد جا افتاده که اینهمه شکست(عشقی) که من بهش میگم شکست وابستگی ها &amp;nbsp;به قولی توی مملکت ما تنها نه بلکه توی کل دنیا زیاد شده ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بیاید قبول کنیم که همه چیز قانون داره و عشق هم قانون خودشو داره و هر کس از این قانون سر پیچی کنه خوب قطعا باید مجازات بشه و شکت هم یه نوع مجازاته برای سرپیچی از قانون عشق یا نادیه گرفتنش...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اگه همون دختر و پسر ما درست متوجه شده باشن میبینن که بین همه انسانها نقطه های مشترک وجود داره اصلا باید وجود داشته باشه چون ما همه انسانیم و ادمیزاد و&amp;nbsp; نقاط مشترک دلیلی بر تکیه گمشده بودن نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اصلا اگه دختر و پسر ما درست تر متوجه میشدن قطعا چت رو مکانی برای گذروندن اوقات فراقتشون نمیدونستن..و دنبال پر کردن وقتشون توی جاهای دیگه بودن نه توی این چت روم های بیخودی و بدرد نخور...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;دنیای ما شده پر از عشقهای مجازی..حتی اونایی که توی نت و چت و اینترنت هم با هم اشنا نشدن هم به قولی عشق مجازی دارن...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;روحیات و احساسات و عاطفه و خیلی از چیزای دیگه که انسانها داره و خـــــــــــــــــدا (کسی که امروزه خیلی از ما ها خودشو فراموش کردیم و دایم با اسمش بندگی میکنیم) در وجود انسان قرار داده تا با اون به کمال برسه نه پستی ما به این سادگی از کنارش میگذریم...اره شاید بیشترتون بگید که این حرفها شعاره اما واقعا اینطور نیست هیچکدوم از حرفهای من شعار کارهای نکرده و کرده خودم و دیگران نیست..اینها حرفهای دیه منه که هر روز دارم میبینم و باز هم عبرت نمیگیرم و میسرهای رفته اشتباه رو باز طی میکنم....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تازه متاسفانه خیلی از عشقهای امروزی بهانه ای شدن برای لذت..اره لذت بردن از عقده های نداشته..لذت بردن برای پر کردن اوقات..لذت بردن از چیزی که واسه خودش نیست ..لذت بردن از ....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میگه عاشقتم و میبوسمت....این جمله واقعا یعنی چی؟؟؟؟؟ کجای عشق به بوسه ای که برامده از لذته ختم میشه...اگه عشقه پس چرا لذت اینطوری؟؟؟ عشق خودش یه لذت بی نهایته یه لذت همیشگی و نامحدود پس چرا اینطوری به لذت سطحی ختم میشه!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چرا ما اشتباه میکنیم اونم تا این حد بزرگ و شاید جبران نشدنی ؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چرا گاهی یادمون میره که همه از خاکیم و به خاک ...حالا اگه همین جا تموم شه باز خوبه اما عشقی که توش لذت سطحی و گذرا داشته باشه به کجا میرسه به اینکه به جای یه عشق پایدار چند عشق ناپایدار داشته باشی و بشی معشوقه عشق چند نفر و ...که همشونم به چی و کجا ختم میشه؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;خودمونو به چی و کی محدود کردیم...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتی واقعا عاشق باشی و عشق توی قلب و خونت جریان داشته باشه وقتی دست معشوقتو توی سرمای زمستون توی دستات میگیری در حالی دست خودت از شدت سرما داره یخ میزنه وقتی بعد چند دقیقه توی دستات احساس گرما کردی و این احساس گرما کل وجودتو گرفت این احساس گرما نگاهتو گرمتر کرد خونتو پر رنگ تر کرد و قلبتو محکمتر و تند تر تپوندش جوری که احساس پرواز و رهایی پیدا رکدی&amp;nbsp; جوری که احساس کردی و به خودت گفتی کاش دنیا همینجا تموم بشه و لحظه ای بعد این نداشته باشی اون موقع پیش خودت یکم فکر کن که شاید که شاید این گرمای عشق باشه توی وجودت پس حفظش کن و از دستش نده اما وقتی گرمای دستی دستتو گرم کرد و گرمای اغوشی تنتو گرم کرد که بعدش با یه نسیم باز یخ زدی و دلت باز هوس دستای گرمی رو کرد که برای چند دقیقه تا زمانی که یه نسیم دوباره بوزه و سردت کنه تردید کن که عاشق نیستی و فقط داری اسمشو حمل میکنی و حمل کردن بار کار ادما نیست!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اینا حرفایی بودن که یه مدت بود بدجور رو دلم سنگینی میکرد...از ته ته دلم نوشتم تا هدیه کنم به تمام کسایی که هنوز دارم عین عشق رو میگذرونند....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;****حتما پستمو بخونید و نظرتتونو بگید چون برام خیلی مهمه****&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/8</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5553270</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5553270</guid>
      <pubDate>Thu, 09 Sep 2010 22:05:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سیلوووووووووووووم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوبین؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" border="0" alt="فرشته" /&gt; خوشین؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همتون ممنونم که اومدین و نظراتتونو راجب پستم گذاشتید...به غیر از یه نفر بقیه&amp;nbsp; همه اسمون خدا رو دوست داشتید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما امروز اومدم از ادما بگم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اومدم از همه اون ادمایی که هر روز از کنارمون عبور میکنند و ما نسبت بهشون بی تفاوت هستیم و به سادگی از کنارشون میگذریم بگم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اره...گاهی یا اکثر اوقات این بی تفاوتی باعث میشه که کم کم نسبت به اطرافمون اول عادی بشیم و بعد از عادی شدن و تکراری شدن باعث میشه دنیای اطرافمون برامون ناشناخته بشه...اره درسته شاید اول بگید که چطور ممکنه دنیای اطراف ما واسمون غریبه بشه درصورتی که هر روز توش زندگی میکنیم و هر روز و هر لحظه کنارشیم اما&amp;nbsp; این حقیقت داره...و این موضوع رو کسی یا چیزی جز گذشت زمان نمیتونه اثبات کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی دنیای ناشناخته ادما نه تنها چیزهایی رو که داشتن بلکه خودشونم رو هم گم میکنن...اینم درسته که این ادما یا همون ما ادما همش دنبال اینیم که چیزهایی رو توی دنیای اطرافمون بدست بیاریم اما این بدست اوردن ایا ارزش اینو دارخ که ما داشته هامون و حتی خودمون رو هم گم کنیم؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما ادما داریم ادای انسانهایی رو درمیاریم که داریم توی این دنیا زندگی میکنیم اما در واقعا زندگی نمیکنیم...فقط یه جوری داریم وقتی رو که داریم تمومش میکنیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند وقت پیش توی وب یکی از بچه ها خوندم که برای اینکه زندگی کنیم باید فکر کنیم دنیا ٢ روزه...اره ٢ روزه که ١ روزش رو با گلایه به خدا که چرا ٢ روز میتونیم زندگی کنیم گذروندیم و فقط حالا ١ روز برامون وقت مونده...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا بیاید ببینم توی این یه روز باقی مونده بازم باید نسبت به اطرافمون حرص و طمع داشته باشیم تا با هر لحظه گذروندن یا همون به پایان رسوندن وقتی که داریم بیشتر و بیشتر از دنیای اطرافمون غافل بشیم و بیشتر حرص زندگی کردن توی این دنیا رو داشته باشیم؟؟؟ یا نه باید جور دیگه باشیم...؟؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایا نباید حس بخشش رو توی وجود خودمون پرورش بدیم؟؟..بخششش از&amp;nbsp; همه چیز از مال و ثروت،بخشش از کینه و گلایه از ناراحتی و نفرت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;بنظرتون توی این دنیای مصنوعی دیگه وقت این نرسیده که طبیعی زندگی کنیم&lt;/span&gt;...واسه خودمون زندگی کنیم..نباید قدرت ریسک کردن و هیجان رو توی خودمون به وجود بیاریم نباید دست از نامهربونی ها برداریم و با یه دید مثبت و ساده به زندگی اطرافمون نگاه کنیم؟؟؟؟نگفتم یه عینک خوش بینی به چشمامون بزنیم که گاهی که این عینک رو چشمامون سنگینی کرد دربیاریمش ..عینک خوش بینی که از نگاه ما بیاد پایین چون به واسطه عینک خوب میدیدیم حالا دیگه نتونیم خوب ببینیم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیاید نگاهامونو عوض کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #cc99ff;"&gt;"چشمها رو باید شست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #cc99ff;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جور دیگر باید دید"&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;شاید واسه خیلی هاتون این حرفها دیگه کریشه ای شده یا بگین که خودمون هم اینا رو میدونیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;خوب منم میدونم اما دنبال راه کار میگردم"لطفا این جمله رو نگید که گشتم نبود و نگرد نیست"....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;بیاید ببینیم که گیر کار ما کجاست که هر لحظه احساس خفگی میکنیم هر لحظه بیشتر رو سینمون احساس سنگینی چیزیرو حس کنیم که نمیدونیم چیه؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;گاهی فکر میکنم مگه فرق ما با پرنده ها چیه که اینقدر ازاد دارن زندگی میکنن و اینقدر راحت میتونن پرواز کنن؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;خدا گفته که انسن ها میتونن از فرش به عرش برسن..اما تا بحال شده به خومون بگیم که واسه از فرش به عرش رفتن باید پرید و پرواز کرد و باید دو تا بال پروازی هم داشته باشیم...حتما بعضیهاتون میپرسید چه جوری میشه پرید و پرواز کرد و ازاد شد؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;منم دارم دنبال همین سوالها و علامت سوالها میگردم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;وای خدای من چقدر علامت سوال و چقدر سوال بی جواب.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/7</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5497987</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5497987</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Aug 2010 20:34:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;سیلووووووووووووم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوبین خوشین؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با ماه رمضون و روزه و گرما چیکار میکنید دوستای گلم؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از ته دلم برای همتون ارزوی خوشوقتی دارم و سلامتی...&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه میخواید از بچگیهام براتون بگم از وقتی که خیلی کوچولو بودم،از وقتی که نمیدونستم کدوم کار بده کدوم کار خوب..از وقتی که با دیدن پرواز پرنده ها بهشون حسودیم میشد و دلم هوای پر زدن میکرد...( مستقیم رفتم سر اصل مطلب &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&amp;nbsp;حالا خوبه الان غصم گرفته بود از چی بنویسم&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از بچگیهام اسمون رو دوست داشتم،از صبح که بیدار میشدم میرفتم توی حیاط خونمون و اسمونو و پرنده هاشو نگاه میکردم تا راهی پیدا کنم تا شاید یه روز منم بتونم پرواز کنم و برم تو اسمونا..یه روز که تو همین فکرا بودم یه هواپیما از اسمون خونمون رد شد...از مادرم پرسیدم مامان با هواپیما میشه رفت تو اسمونا؟؟ مادرم گفت اره میشه باهاش رفت تو ابرا و اسمون رو دید.. من از اون روز به بعد تمام زندگیم شد مسافرت با هواپیما...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ماجرای اسمون و پرنده و پرواز ...شده بود تمام زندگیم تا اینکه یه روز پدر بزرگم فوت کرد از مادرم پرسیدم مامان بابا بزرگ کجا رفته که همه براش گریه میکنند..مادرم گفت رفته تو اسمونا..گفتم چرا رفته؟گفت چراشو نمیدونم اما رفته پیش خدا...بازم یه سوال دیگه اومد&amp;nbsp; به ذهنم به مادرم گفتم یعنی خدا هم تو اسموناست؟؟مادرم گفت اره اون بالا بالاهاست..بازم پرسیدم...گفتم &lt;span style="color: #ff0000;"&gt;میشه با هواپیما هم رفت پیش خدا؟؟؟؟ &lt;span style="color: #ffffff;"&gt;مادرم جواب این سوالمو نداد و فقط نگام کرد و سوال منو بیجواب گذاشت...اره شاید اگه جواب این سوالمو میداد بازم ادامه میدادم و ازش سوال میپرسیدم اما نگاه مادرم جواب همه سوالام بود...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;روزها و ماه ها و سالها گذشتن و من الان دیگه اون بچه سابق نیستم...و بزرگ شدم خیلی چیزها برام عوض شده و دیدم نسبت به خیلی چیزها عوض شده ...فکر و عقایدم اما یه چیز هنوز در من عوض نشده.&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;..شوق پرواز در اسمان......&lt;/span&gt;حتی جواب سوال بی چوابمم پیدا کردم...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;هنوزم گاهی وقتها که دلم از همه جا و از همه کس پره و دلم پر میشه از دقدقه های زندگی یاد اون بچگیهام می افتم که ازاد بودم و تهی و میدویدم این ور و اون ور و تمام زندگیم خلاصه شده بود تو یه اسمون ابی توی روز و یه اسمون سیاه پر ستاره تو دل شب...به شوق اون روزها و شبها میرم پشت بوم خونمون و خیره میشم به اسمون و وقتی چشمامو میبندم که چشمام غرق ستاره بارون اسمونه و توی ذهنم هنوزم ارزوی و شوق دویدن رو ابرا و پرواز تو اسمون هستش اما اسمونی که خدا هم توشه، خدایی که بابا بزرگم و یکی از صمیمیترین دوستام و خیلی از ادمای خوب و سفید &amp;nbsp;پیشش به امانت موندن تا یه روز منم بهشون ملهق بشم!!!!&lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" border="0" alt="فرشته" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;دوستای گلم...ببخشید که اینطور نوشتم..بخدا نمیخواستم وبم اینطور مطلبی هم داشته باشه اما حرفای دله و اومدم اینجا به شما بگم تا ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;ببخشین و بدونن که حرفا واسه گفتن زیاده...راستی این روزها واسه همه دعا کنید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;مخصوصا واسه جندتا از دوستای من که خیلی به دعا احتیاج دارن...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;::::::::::راستی لطفا مطلبمو بخونید و نظرتونو بدید..میخوام حرفای دلتونو بدونم&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" border="0" alt="مژه" /&gt;::::::::&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="color: #ffffff;"&gt;میرمممممممممممممو بر میگردم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5471787</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5471787</guid>
      <pubDate>Fri, 20 Aug 2010 18:01:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;من اووووووووووووومدم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیلوووووووووووووووووووووووم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;میدونید چیه من الان ذوق زدم خوب حق بدید&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" border="0" alt="مژه" /&gt;که زودی نیومده اپ میکنم و پست جدید میزام..ولی مهم خلوص نیت که من دارم&lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" border="0" alt="از خود راضی" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب امروز کلی وب گردی کردم و کلی چیزهای جدید نظاره کردم مثلا همین که واسه اولین بار رفتم توی یه وب دیدم صاحابش بار و بندیلشو جمع کرده داره میره و یه پست فدات شوم من میرم گذاشته(از این گریه دربیارا&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" border="0" alt="گریه" /&gt;)منم که دلم گونجیشکی&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" border="0" alt="مژه" /&gt;&amp;nbsp;همچین که اینارو دیدم رفتم تو کار نصیحت گویی و از این حرفا...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وب دومی که رفتیم تفلد بوووووووووووود جاتون خالی حسابی کیک و کادو و از اینا توش فراون بود ..منم بی دعوت رفتم توش که هیچ و تازه دسته خالی هم بودم..این شده که با چهره ای اینگونه&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" border="0" alt="خجالت" /&gt;&amp;nbsp;باتبریک تفلد توی یه کامت بیوتیفولی اونجارو ترک کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وب سومی خیلی باحال بووووووود اخه بادابادا مبارک بادا بوووووود بله جونم واستون بگه که صاحاب این وب عاشق صاحاب اون وب که همسایه کوچه بقلیش بود شده بود&amp;nbsp; و ازش خواستگاری کرده بود اونم چیییییییییییییییی به شیوه نوین اما واسه من جای سوال&amp;nbsp;پیدا شد اونم از نوعه&amp;nbsp;چرا و چطور و چگونه؟؟؟؟&lt;img title="سوال" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif" border="0" alt="سوال" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عروس خانووووووووم هم که ظاهرا همون دقیقه داشتن از وب بازدید میکردن با دیدن این شیوه خواستگاری اقا داماد بسی خوشحال شدن اینگونه&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" border="0" alt="تعجب" /&gt;&amp;nbsp;و طی یک عملیات کاملا عاشقاه جواب مثبت خود را بعد از کلی گل و گلاب اوردن و بردن اعلام کردن..که من از همینجا بهشون تبریکات مفصل عرض میکنم و با ارزوی چندین کوچمول و موچمول برای انها اغاز زندگی جدیدشونو بسیار تبریک میگویم(چه ادبی..از من بعیده همچین جملاتی &lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" border="0" alt="تعجب" /&gt;)!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته جندتا وب دیگه هم رفتم که بسی داستانهای زیادی دارن..اما به علت ضیغ مکان برای ثبت خاطرات به مین چند نوشته و خاطره اکتفا میکنیم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و از دوستانی هم که برای صدای کمر درد من که صبح ازش براتون گفتم ابراز همدردی و ناراحتی کردن کاملا سپاسگذارم...&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" border="0" alt="ابرو" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی از دوستای خوبی که تا الان اومدن و از وبم بازدید کردن ممنونم و از اونایی هم که نیومدن میخوام که زودتر خودشونه برسونند&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیگه نصفه شب و صدای مادرم بلند شد که اهای بچه داری چیکار میکنی؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من برم تا با دمپایش نیومده سروقتم...من میرم و بر میگردم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی دعا یادتون نره...............&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;.....................................فعلا&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5444039</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5444039</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Aug 2010 20:49:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به نام نقش افرین نقاش هستی!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;سلام&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" border="0" alt="خجالت" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;من امروز یه روزه هستم و دارم دنبال کلی دوستای خوب و &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;صمیمی و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;پاک میگردم مثل شماها...الان توی وبم چیزی ندارم اما با کمک &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;شما&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;یه روز این وب هم پر میشه از تمام چیزهای قشنگ و پر از &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;خاطرات و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;یاد اور روزهایی که باهم خواهیم داشت...اولین باره دارم پست &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;میزارم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;خوب حق بدید نمیدونم چی بنویسم...اما یه چیزی قول میدم که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;زود&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;زود کلی چیزای قشنگ بزارم که باخوندنش خیلی خوشحال &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;بشین...و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;اینکه بیشتر میخوام از خودم و خاطراتم بنویسم..اره... درسته &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;خودم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;میدونم که الان دیگه اینترنت پر شده از&amp;nbsp; وبهایی که میان از &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;خودشون&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;مینویسن و بعد یه مدت هم میزارن میرن...اما خوب فکر کنم این &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;وب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;یکم با اون وبا متفاوت باشه..اخه من اومدم اینجا تا باشما باشم و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;باهم زندگی کنیم.......خوب برای بار اول خیلی حرف زدم&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" border="0" alt="لبخند" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;راستی همونطور که می بینید تازه شروع کردم... و لازم دارم که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;با&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;نظراتتون کمکم کنید تا یه وب خوب رو پیش ببرم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" border="0" alt="قلب" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;خوب زودی پست بعدیم رو میزارم..فقط اول باید خواننده پیدا کنم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;وای وای الان بسیار خسته شدم..باور کنید پدرم دراومد تا این وب &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;رو زدم...حالا قضیه ها داره که براتون بعدا میگم..باید یه قالب&amp;nbsp; و&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;کلی چیزای دیگه واسه وب پیدا کنم..اینطوری خیلی بی روحه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;اما خوب الان واقعا از بس پشت کامپیوتر نشستم ستون فقراتم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;دارم صدا میده(اینطوری:قلیچ &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;قلیچ) چه صدای باحالی&amp;nbsp;تا به&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;حال خودمم همچین صدایی نشنیده بودم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" border="0" alt="نیشخند" /&gt;خوب من دیگه برم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;و تا یادم نرفته بگم التماس دعا....&lt;img title="فرشته" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/25.gif" border="0" alt="فرشته" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="color: #993366;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #333333;"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;span style="color: #c0c0c0;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;منتظرتونمممممممممما&lt;/strong&gt;&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" border="0" alt="چشمک" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://padashedelam.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>یکی مثل بقیه!</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=321257&amp;postID=5442113</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-321257.post-5442113</guid>
      <pubDate>Sat, 14 Aug 2010 12:29:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
